#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_363


-کی ؟ زود باش بگو دیگه!

نگاه نگرانی به نیاز انداخت و بعدش نگاهی به من.با قاطعیت گفت:

-حسام!

شوکه شدم.انتظار هر کاری ازش داشتم، ولی نه در این حد که بخواد ما رو بکشه.نمی دونم چرا نگاهم به سمت نیاز کشیده شد؟!بهت زده به فواد نگاه می کرد.با لکنت گفت:

-بیـ ... ـخیال ... دکـ ... ـتر!

فواد آروم و شمرده شمرده گفت:

-ببینید من دارم بر اساس چیزی که دیدم میگم.خیلی رو این مسئله فکر کردم اما به تنها نتیجه ای که رسیدم این بود.

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

-دیروز حسام همش مضطرب و نگران بود.همش سرش تو گوشیش بود.سعی می کرد دور و اطراف ما بمونه مثل کسی بخواد شاهد داشته باشه که کاری نکرده.خیلی مضطرب بود.آخر شبم که من داشتم از خونه می زدم بیرون تو پذیرایی نشسته بود و مشخص بود عصبیه.چرا باید اونموقع شب بیدار باشه؟و چرا باید عصبی باشه؟غیر از این، دلیلی واسش نمی بینم!

قدرت حرف زدن ازم گرفته شده بود.چرا همه چی گیج کنندست؟به حسام شک داشتم اما فکر می کردم نیاز رو دوست داره.سمت نیاز برگشتم.با بهت گفت:

-امکان نداره!

فواد آروم گفت:

romangram.com | @romangram_com