#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_362


من و فواد باهم گفتیم:

-چرا؟

کمی خودشو عقب کشید و گفت:

-خب من یکم فوضولی کردم از مادرم پرسیدم.اینجور که مامان میگه ارباب واقعی که که نادرخان باشه وقتی به دنیا اومدی به همه ی روستا گفت هرچی که بشه تو اربابی.تو وصیت اصلیشم مثل اینکه بوده.همه می دونستن.دیگه اینو نمی تونستن بپیچونن.

چشمام گرد شد.اون چیزایی رو می دونه که من نمی دونم.چرا؟بابای من فکر همه جاشو کرده بود؟با بهت گفتم:

-چرا بهم نگفتی؟

-آخه...

-پس مطمئنا کار اونا نیست.راحت می تونستن بکشنت.

به سمت فواد برگشتم.

-گمونم می دونم کار کی بوده؟

-گمونم می دونم کار کی بوده!

با تعجب به فواد نگاه کردم.همچنان متفکر بود.نیاز پرسید:

romangram.com | @romangram_com