#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_361


چشم غره ای برام رفت و با افسوس سری تکون داد:

-آخه احمق جون اون اگه می خواست تورو بکشه که همون 20 سال پیش می کشت که هیچی حالیت نبود.هرچند الانم هیچی حالیت نیست!

-فواد باز شروع کردیا!

-چیو شروع کردم ؟ خب حرفی که میخ وای بزنی اول خوب روش فکرکن.

خنده ی ریز نیاز از چشمام دور نموند.چشم غره ای بهش رفتم که سریع خندش رو خورد.فواد ادامه داد:

-میگما پرهام چطور شما نفهمیدین ایوب باباتون نیست؟

-از کجا می فهمیدیم؟

-چمیدونم از قیافش.ازمردم.از اطرافت.نمی دونم.اصن چرا باید تورو به عنوان ارباب معرفی کنن وقتی بابات نبوده؟راحت می تونسته احمد رو جانشینه خودش کنه.

یه عالمه سوال رو به ذهن منم تزریق کرد.تو فکر فرو رفتم.این سوالایی بود که جوابی واسه اکثرشون نداشتم.با همون حالت گفتم:

-خب من تصویری از پدرم تو ذهنم ندارم.از مردمم که ما زیاد تو جمعشون نبودیم یا حداقل من زیاد نبودم.درضمن ما معمولا تو جمع اونو ارباب صدا می زدیم.بقیه هم همینطور.بقیه سوالاتت رو خودمم.

دیگه هیچی نگفتم و سری تکون دادم.صدای نیاز توجهمو جلب کرد:

-من گمونم بدونم چرا؟

romangram.com | @romangram_com