#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_348


ممنون؟آخرین باری که کسی بخاطر حمایت ازت تشکر کرد کی بود؟هیچوقت!نمی دونستم باید چی بگم؟باید چیکار کنم؟سمتش برگشتم و منم دستمو دورش حلقه کردم و تنها چیزی که به ذهنم که نه،به دلم رسید رو گفتم:

-ممنون که بهم پناه آوردی!

دیگه هیچی نگفت.سرشو تو سینم مخفی کرد.چشمامو آروم بستم.بعد از اینهمه گیجی به این آرامش نیاز داشتم.به اینکه یکی بگه ممنون!به اینکه از یکی تشکر کنم!به اینکه یکی بهم تکیه کنه.به اینکه اون یه نفر، نیاز باشه!!

بعد از مدتی نفسای منظم و شل شدن دستاس نیاز بهم فهموند که خوابیده.به موهاش نگاه کردم.خوش به حالت با وجود اینهمه اتفاق میتونی بخوابی.آروم موهاشو نوازش کردم.تو چرا انقدر خوبی؟هنوز یه ساعت نشده، دل خانوم سماوات رو به دست آوردی.کاری که سعی کردی با ورودت به خونم انجام بدی و من بهت فرصت ندادم نیاز!

من جواب تمام محبت و سکوتت رو با عصبانیت دادم.چرا باید فواد و عارف چشمامو به روت باز کنن؟چرا خودم ندیدم؟چرا کور بودم؟چرا همه می دیدن و من می گذشتم؟چرا گذاشتم بشکنی؟چرا داغونت کردم؟چرا نیاز؟پوزخندی زدم.توهم نمی دونی،منم نمی دونم!بخاطر انتقامی که حالا می فهمم به من ربطی نداشته.چرا به کاری که می کردم فکر نکردم؟چرا تحقیق نکردم؟چرا چیزایی که تو این چند وقته فهمیدی رو من تو این بیست سال نفهمیدم؟چرا چشامو رو همه حقایق بستم؟چرا نیاز؟

بوسه ای به موهاش زدم.منو ببخش نیاز!به خاطر بدیام منو ببخش!بخاطر بدیایی که دیگران باید به رخم بکشن،بخاطر بدیایی که باعث شد بشکنی،گریه کنی؛بخاطر ناراحتیات منو ببخش!بخاطر اینکه بهت فرصت ندادم،بخاطر اینکه بهت بها ندادم،بخاطر همه چی منو ببخش!

می دونی چیه؟حس می کنم حتی بخاطر مرگ عارف و پدرتم باید عذرخواهی کنم ازت.حس می کنم مقصرم!تو مرگ رفیقی که تا آخرین لحظه سعی کرد تو رو بهم بشناسونه.مرگ مردی که بخاطر عذرخواهی دخترشو بهم داد و من...امانت دار خوبی نبودم!بد باهات تا کردم.تو دو ماه پیرت کردم.شکسته شدی.لاغر شدی.

آه بلندی کشیدم.بخاطر اینکه این بازی رو من شروع کردم متاسفم!بخاطر اینکه تورو تو این بازی آوردم،بخاطر اینکه هردومون تو این بازی عزیزانمونو باختیم،من برادرمو،تو پدرتو،نیاز منو بخاطر تمام اتفاقاتی که افتاده و شاید بیفته ببخش!ببخش که نمی تونم حامی خوبی باشم!منو بخاطر اینکه اینارو به خودت نمیگم ببخش!

-منو بخاطر اینکه اینارو به خودت نمیگم ببخش!

تمام شب خوابم نبرد، تمام فکرم سمت اون ارباب بود و مردایی که می خواستن مارو بکشن.هرچی فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم!نمی تونستم هیچ جوره این اتفاقاقتو جمع و جور کنم.ساعت حول و حوش 8 بود که با صدای کوبیده شدن در سریع از جام بلند شدم.ترس اینکه اون آدما باشن مثل خوره تو وجودم افتاده بود.نیاز سراسیمه بلند شد و سریع دستمو گرفت.ترسشو حس می کردم،ی حس مشترک!

-اهل خونه! خواب بسه فواد جووون اومده.

نیاز نفسشو بیرون داد که نشان از آسودگیش داشت.اخمام تو هم رفت.دستمو از دست نیاز بیرون آوردم و از اتاق زدم بیرون.فواد وسط پذیرایی وایساده بود و به اطراف نگاه می کرد، با دیدن من خندید و سمتم اومد:

romangram.com | @romangram_com