#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_347
-تاثیرات این دو ماهه!برو منتظرش نذار دخترمو.
اینو گفت و رفت.به در اتاق خیره شدم.واقعا تغییر کردم؟واقعا از وجود نیازه؟واقعا اون الان منتظرمه؟کلافه سری تکون دادم .چرا باید منتظر کسی باشه که جز آزار و دروغ چیزی ازش ندیده؟نفسمو پر صدا بیرون دادم و وارد اتاق شدم.زیر پتو جمع جمع شده بود.پوزخندی زدم.واقعا چقدر منتظرته!داره بال بال میزنه!رفتم و کنارش دراز کشیدم و پشتمو بهش کردم.سکوت بود و تنها چیزی که سکوت می شکست صدای سوختن گاز بخاری بود.
سکوت بود و تنها چیزی که سکوت می شکست صدای سوختن گاز بخاری بود.
بهترین موقعیت واسه فکرکردن به اتفاقات امروز.اول شهرام که خبر داد احمد و نیاز تو خرابه ی عمارتن.بعد احمدی که داشت از زبون نیاز حرف می کشید.احمد بهم دروغ گفته بودولی به نیاز راست گفته بود.چرا اینکارو کرد؟چرا انقدر همه چی گیج کنندست؟کسایی که دنبالمون بودن کی بودن؟چرا می خواستن ما رو بکشن؟این ارباب لعنتی کیه؟وایسا ببینم کسی جز احمد خبر نداشت باهمیم!یعنی احمد...؟ولی آخه چرا؟نه احمد نیست.ولی...
تو فکر خودم بودم که دستی دورم حلقه شد:
-ممنونم پرهام!
متعجب به دستش نگاه می کردم.آهسته گفتم:
-چرا؟
دستاشو محکم کرد و با صدای گرفته ای گفت:
-اگه امروز نبودی می مردم!
اگه امروز نبودم؟یعنی فقط امروز؟
-ممنون که هوامو داری.
romangram.com | @romangram_com