#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_346
-اوا خاک به سرم اصن حواسم نبود.بیاید اتاقتون رو نشونتون بدم.
دست نیاز دور دست خانوم مساوات حلقه شده بود و جلو راه می رفتن.اخمی رو پیشونیم نشست.الان باید دستت دور دست من حلقه باشه!پرهام؟باشه خفه میشم.نگاهمو به سمت دیگه ای دادم که نبینم.حرص می خوردم.آخه چرا؟نباید واست مهم باشه.نیست!انتظار داری مثل چند ساعت پیش بهت بچسبه؟آره دقیقا!خیلی پررویی!می دونم.
-بفرمایید اینم از اتاقتون!رخت خواب رو پهن کردم.اتاق هم گرمه گرمه.
گونه ی نیاز رو بوسید و گفت:
-شبتون بخیر!
نیاز شب بخیری گفت و سریع وارد اتاق شد.لبخندی زدم و همینجوری که نگاهم به راهی که رفت بود گفتم:
-شب بخیر خاونم سماوات!
به سمتش برگشتم که سری تکون بدم، متوجه نگاه پر محبتش به خودم شدم.با لبخند و در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود بهم گفت:
-یه سالی می شد ندیدمت.تغییر کردی پسرم.می خندی،لبخند میزنی،چشات شاده!
مشکوک پرسید:
-تو این یه سالی تغییر کردی یا تاثیرات این دو ماهه؟
شوکه بهش نگاه می کردم.با کنجکاوی سرشو تکون داد و مشکوک نگاهم کرد.جوابشو خودمم نمی دونستم یعنی می دونستم اما...نمی دونستم!در جوابش لبخندی زدم و دستی تو موهام بردم.خندید و گفت:
romangram.com | @romangram_com