#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_345
-گریه نکن!من نمی ذارم کسی اذیتت کنه.
نمی دونم چرا ولی دیگه خودمو سرزنش نکردم که چرا این حرفو بهش زد؟دلم می خواست حس کنه حمایتش می کنم.یاد وقتی افتادم که زیر بارون محکم لباسمو گرفته بود.دلم می خواد حس کنه من پناهگاه خوبیم.دلم می خواد کنارش قبولم کنه.نمی دونم چرا ولی به این تایید به این اعتماد نیاز دارم.به نیاز،نیاز دارم!
ساعاتی بعد
با خنده گفتم:
-واقعا ممنونم خانوم سماوات!کاری که من 2 ماهه نتونستم انجام بدم شما تو 5 دقیقه انجام دادین.
و بلند خندیدم.خانوم سماوات مادر فواد خنده ی ریزی کرد.نیاز با اخم سمتم اومد و سقلمه ای بهم زد.خندم بیشتر شد.واقعا تو این لباسای گشاد خیلی باحال شده بود.نمی تونستم جلو خندمو بگیرم و نمی خواستم هم بگیرم.این خنده رو دوست داشتم.دلم واسه خنده تنگ شده بود!
-اااااا خانوم سماوات یه چی بهش بگید دیگه!بهم می خنده.اصن میرم لباس خیسای خودمو می پوشم.
خانوم سماوات چپ چپ نگاهی بهم کرد و گفت:
-پسر جون چیکار داری به دخترم؟ببین چقدر ماه شده!
بوسه ای رو گونه ی نیاز کاشت.لبخندی رو لب نیاز نشست.به چهرش نگاه کردم.مثل ماه بود، با معصومیتی تو چهره ی بچگونش موج می زد.نگاهمو ازش گرفتمو نفس عمیقی کشیدم.نباید وابستش شی پرهام،نباید!با جدیت گفتم:
-خب بسه دیگه بریم بخوابیم که خیلی خسته ام.
خانوم سماوات لبشو گاز گرفت و رو گونش رد و گفت:
romangram.com | @romangram_com