#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_340
مرد هول خورد و سراسیمه بلند شد.مرد پیری بود که خط اخمش تنها چیزی بود که تو چشم بود.
-چته این وقت شبی؟سر آوردی؟
پرهام
-چته این وقت شبی؟ سر آوردی؟
اعصابم بهم ریخته بود اینم داشت زر مفت می زد.دستمو از دست نیاز کشیدم بیرون و به میزش نزدیک شدم ،دستمو محکم کوبوندم رو میز و گفتم:
-ایجا مسافر خونست .قبل از هرچیز باید به مسافرا خدمت کنین.
-کلفتتون که نیستم!
-پس در اینجا رو تخته کن.
دستشو بالا آورد و به سمت بیرون اشاره کرد و گفت:
-هری بابا!اینجا اتاق نداریم.
عصبی دستشو پس زدم و گفتم:
-داشتی هم نمی موندم.
romangram.com | @romangram_com