#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_341
به سمت نیاز حرکت کردم که بریم بیرون.با اخم بهم نگاه می کرد.تا رسیدم بهش، آروم بهم گفت:
-نیست خیلی بیرون امنه ،می خوای بری خودتم نشون بدی.همین دو دقیقه پیش می خواستن آبکشمون کننا.
اصن یادم رفته بود.دوباره فکرم بهم ریخت.لعنتیا!این ارباب لعنتی کیه که همه چی دستشه؟کلافه دستی به صورتم کشیدم! هرچی فکر می کردم به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم.اگه کار عمه باشه که تو همون روستای کوفتی جفتمونو می کشه عین خیالشم نیست ولی اینکه اینجا دور از روستا بخواد کاری کنهبا عقل جور در نمیاد.تو افکار خودم بودم که صدای نیاز رو شنیدم:
-آقا خواهش می کنم! همسر من یه کم عصبی مزاجه شما ببخشیدش.
-یعنی چی خانوم؟واسه ما قانون تایین میکنه.بی اعصابه که بی اعصابه، بره بخره!
-آقا ما جایی رو نداریم خواهش میکنم.
ما جایی رو نداریم؟کمی فکر کردم.ما جایی رو تو این شهر نداریم؟جرقه ای تو ذهنم زده شد، سریع موبایلمو درآوردم و شماره گرفتمیه بوق...دو بوق...سه بوق...بلاخره برداشت.باصدای خوای آلودی گفت:
-بله؟
-فواد کجایی؟
-چی؟پرهام تویی؟از من می پرسی کجایی؟خودت معلوم هست کجایی مرد حسابی؟
- من شهرم!
-کجایی؟اونجا چیکار می کنی؟
romangram.com | @romangram_com