#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_339
-آروم باش !
آروم گفتم:
-نمی تونم...ما...ما...ما..می ...میریم!
صداش رنگ عصبانیت گرفت و گفت:
-نیاز این مسخره بازی چیه؟نمی میریم.تو آروم باش!
نمی تونستم.هیچ جوره نمی تونستم!قلبم بی وقفه می زد،انگار می خواست فقط یکنواخت شه.صدای کلافه ی پرهام تو گوشم پیچید:
-بس کن نیاز!پاشو بریم تا نیومدن.
ایستاد و منو از خودش جدا کرد، محکم به دستش چسبیدم.خودمم نی مدونم اینهمه ترس واسه چی بود؟از اسلحه متنفر بودم.چیزی بود که کل خانواده ازش خبر داشتن.واسه همینم حسام هیچوقت اسلحه نداشت.می ترسید من حالم بد شه.پرهام کلافه نفسشو پر صدا بیرون داد.راه افتاد و منم دنبالش کشیده شدم.به اطراف نگاه کرد وقتی خیالش راحت شد که کسی نیست،دوید.به خلاف جهتی که اومدیم دوید و منو دنبال خودش کشوند!همش فکر می کردم اونا الان دنبالمونن و می خوان غافلگیرمون کنن.از فکرای بچگونه ای که نمی تونستم ازش خلاص شم.جلومو نمی دیدم فقط به پرهام چسبیده بودم و دنبالش می دویدم.با رسیدن به خیابون اصلی کمی آرومتر شدم.رفت و امد تک و توک ماشینا بهترم می کرد.صدای ویژی که از کنارمون می گذشتن.
جلو مسافر خونه ای وایسادیم.پرهام نگاهی بهم کرد و گفت:
-ضایع بازی درنیار خب؟
سرمو تند تند تکون دادم.وارد مسافر خونه شدیم.آقایی پشت میز خوابش برده بود.پرهام با صدای رسایی گفت:
-آقا ببخشید!
romangram.com | @romangram_com