#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_338


سرمو بالا و پایین کردم.دستشو از رو دهنم برداشت و گفت:

-یک...دو...سه!

با تمام سرعت به می دویدیم.انقدر بارون شدید بود که کل خیابونو آب برداشته بود.گلوله هایی که از به کنار پامون می خورد ،هر بار باعث می شد جیغ خفیفی بکشم.باید از بارون ممنون می بودم که باعث می شد نتونن دقیق تیراندازی کنن.بارون مثل رگبار می بارید و پرهام منو دنبال خودش می کشوند.حتی سرمو بلند نمی کردم که ببینم جلوم چی می گذره.؟فقط دنبال پرهام می دویدم.الان تنها چیزی که مهم بود نجاتمون بود نه چیز دیگه ای.از سرمای زیاد هوا هیچ کدوم از اعضای بدنمو حس نمی کردم و ترس این حالتمو تشدید کرده بود.پرهام پیچید داخل یه کوچه.ذهنم قدرت فکر کردن به هیچی رو نداشت.بارون شلاقی بود.سرمو تو لباسم مخفی کرده بودم خودمو سپرده بودم به پرهام.نمیدونم اما دلم می خواست نجاتم بده.دلم می خواست رها شم.پاهام شل شده بود و دیگه قدرت دویدن نداشت.گلوله ها هم بی وقفه به اطرافمون می خوردن.گلوله هایی که هیچ صدایی نداشت ولی باعث می شد صدای قلبم دربیاد.از ترس کل بدنم لمس شده بود که دستم کشیده شد و توقف!

جیغ خفیفی کشیدم که دست پرهام جلو دهنم رو گرفت.

-هیس منم!

با تعجب بهش نگاه می کردم.آروم اشاره کرد ساکت.بین گوشه ی دیوار نشست و منو تو دستاش گرفت.تو تاریکی مطلق بودیم.هیچ صدایی، هیچ نوری!فقط بارون بود که بی رحمانه می بارید.نفسای تند و عمیق می کشیدم.تمام بدنم می لرزید.اونا اسلحه داشتن.اونا می خواستن مارو بکشن.اونا...چسبیدم به پرهام محکم لباسشو گرفتم.می خواستم برای اولین بار به کسی پناه ببرم.دلم نمی خواست دیگه خودم قوی باشم.دلم این ترس رو می خواست!دلم این پناهنده شدن رو می خواست!آروم اشک می ریختم.لرزش بدنم به وضوح مشخص بود و نفسای تندی که غیر قابل کنترل بود.با وجود دست پرهام جلو دهنم نفس کم آوردم.آروم دستشو از جلو دهنم برداشتم و نفسی عمیق کشیدم.آروم منو قفل کرد به خودش.با شنیدن صدای اون دو نفر نفسم حبس شد.محکمتر لباس پرهام رو گرفتم.من از مرگ اینجوری می ترسیدم.

-اه کجا رفتن؟

-تو همین کوچه پس کوچه هان.تو از اون سمت برو منم از این سمت میرم.

-ناصر؟

-هان؟

-نذار در برن!امشب باید کارشونو یه سره کنیموگرنه ارباب...

و ادامه حرفشو نگفت.بازم واژه ی ارباب!ته دلم خالی شد.این یعنی هیچ راه فراری نداریم.این یعنی می میریم.اشک می ریختم.دست پرهام محکمتر دورم قفل شد با صدای آهسته و کلافه ای گفت:

romangram.com | @romangram_com