#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_337
به ماشین عقبی راه داد که رد شه.کلافه چشم دوخته بودم به پرهام که هیچ جوره به حرفام توجه نمی کرد.می خواستم سرش داد بزنم که با دیدن اسلحه ای که سمتمون نشونه گرفته بودن از ماشینی که رد می شد، جیغ بلندی کشیدم و گفتم:
-اسلحه!
پرهام حواسشو به اون سمت داد و با دیدن اسلحه سریع زد رو ترمز.جاده انقدر لغزنده بود که ماشین یه دور چرخید و بعد ایستاد.تمام مدت جیغ می کشیدم.شوکه بودم.پرهام سریع در سمت منو باز کرد و با فریاد گفت:
-جیغ نزن.فقط بپر بیرون.زود باش!
از حالت پر اضطرابش فهمیدم اونم هول شده.سریع پیاده شدم.پرهام هم از سمت من پیاده شد.یهو شیشه سمت راننده خورد شد.قلبم تند می زد.دستام می لرزید.پرهام سرمو پایین گرفت و پشت بدنه ماشین مخفی کرد.عصبی و کلافه گفت:
-اینا دیگه کین؟
تیر بعدی شیشه های عقب رو شکوند.جیغ بلندی کشیدم که پرهام سریع جلو دهنمو گرفت و عصبی گفت:
-چه خبرته؟آروم!
می لرزیدم.اشک از گوشه چشمم سرازیر شده بود.اشکی که با بارون مخلوط شده بود.من همیشه از اسلحه می ترسیدم.صدای قلبم انقدر بلند بود که با وجود صدای بارون بازم می شنیدمش.به چهره ی پرهام چشم دوختم.مضطرب سرشو به اطراف می گردوند بعد از کمی به سمت من برگشت و گفت:
-می تونی بدوئی؟
سرمو بالا و پایین کردم و نگران بهش خیره شدم.استرس رو می شد از صحبت سریعش فهمید:
-الان میدوئیم به اون سمت.فقط دستمو ول نکن.باید با تمام سرعت بدوییم.خب؟
romangram.com | @romangram_com