#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_336
-دستم درد گرفت.
بی توجه به من با صدا عصبی رو به پیرمرد گفت:
-مطمئنید؟
پیرمرد خنده ی آرومی کرد و گفت:
-داری از یه وکیل کار کشته می پرسیا جوون!
*****
نفهمیدم کی از اون خونه بیرون زدیم.پرهام عصبی بود.عصبی واسه یه لحظش بود.با تمام سرعت رانندگی می کرد..ز ترس به صندلی چسبیده بودم و جرئت نداشتم هیچ حرفی بزنم.فقط چشم دوخته بودم به چهره ی عصبیش.جاده خلوته خلوت بود.با صدای لرزونی گفتم:
-آرومتر پرهام!
این برای چندمین بار بود که این حرف رو تکرار می کردم.مثل دفعات قبل بی توجه به حرفم میروند.قلبم محکم تو سینه می کوبید.این سرعت تو این هوا یعنی مرگ!با صدای نسبتا بلند و کلافه ای گفتم:
-پرهام با توئما!
نگاه عصبی بهم انداخت و بعد نگاهی به آینه جلو انداخت و عصبی گفت:
-کورم کردی لعنتی!
romangram.com | @romangram_com