#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_335


-چه با عجله!بفرما بشین.من هر سوالی داشته باشی جواب میدم.

اشاره ای به من کرد و با لبخند گفت:

-در ضمن خانوم رو معرفی نکردید.

پرهام کلافه گفت:

-نه ممنون.ایشون همسرم هستن، نیاز امینی.تازه ازدواج کردیم.اگه مزاحمتون شدم قصدم اطمینان خاطر از مسئله ای بود.

کمی این پا و اون پا کرد و بلاخره پرسید:

-فقط بهم بگین اگه من حضانت بچمو طی نوشته ای به کسی دیگه واگذار کنم اونم نه به طور قانونی،این حضانت رسمیت داره؟

پیرمرد کمی جابجا شد و گفت:

-سوال واضحیه.تا وقتی زنده اید حضانت بچتون با خودتونه.حالا چه دادگاهی باشه، چه نه!چون شما تنها سرپرست بچه اید.

سرشو به سمت من برگردوند و با لبخند گفت:

-خوشبختم خانوم جوان.ایشالله خوشبخت شید!

ممنونی زیر لب گفتم و سری تکون دادم .کم کم فشار دست پرهام رو دستم زیاد شد.از فشاری که رو دستم حس کردم فهمیدم پرهام چقدر عصبانیه.آروم گفتم:

romangram.com | @romangram_com