#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_334


مثل من آروم گفت:

-تو کاریت نباشه!

چشم غره ای بهش رفتم.نگفتم باز یه حرکتی میزنه کل خوشیا رو کوفتمون می کنه؟در باز شد و چهره ی متعجب پسری تو چهارچوب در ظاهر شد.

-آقا پرهام شمایید؟

اخم پرهام تو هم بود.بدون تعارف وارد خونه شد و دست منم کشید.کشفشو سریع درآورد.منم به تبعیت از اون سریع کفشمو درآوردم.وارد پذیرایی که شدیممحو خونه شدم ،یه خونه دوبلکس خیلی شیک.تمام وسایلش برق می زد.عاشق یه خونه ی اینجوری بودم.نه خدمتکار می خواد نه هیچ چیز دیگه.واسه خود خودته ولی بزرگه.همینجوری که به اطراف نگاه میک ردم متوجه آقای پیری شدم که رو مبلای سلطنتیش نشسته بود و مشغول خوندن کتاب کوچیکی بود.با صدای پرهام:

-سلام آقای سلطانی!

-سلام آقای سلطانی!

سرشو بالا آورد و چشماشو ریز کرد.مثل اینکه داشت تو ذهنش دنبال چهره ی پرهام می گشت.دقیق شد رو صورت پرهام و بعد از کمی لبخندی رو لبش نشست و گفت:

-به به آقای صفری.پرهام عزیز!چه عجب یادی از ما فرسوده ها کردی؟

پرهام کلافه سرشو پایین انداخت و گفت:

-محبت دارین، شما تازه اول جوونیتونه.قصد مزاحمت نداشتم اومدم یه چیزی بپرسم و برم.

چشمای چروکیده آقایی که فهمیدم فامیلیش سلطانیه متعجب شد و پرسید:

romangram.com | @romangram_com