#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_331


دوباره بهش نگاه کردم.بیا پیش خودت اعتراف کن.تو این مرد سنگی گاهی مهربون رو دوست داری.مگه نه؟گمونم آره!گمونم؟نمی دونم!من بهت میگم دوسش داری.هیچ حرفیم قبول نمی کنم !اما...همین که من گفتم!

تو خود درگیری های خودم بودم که کم کم خوابم برد.با صدای پرهام از خواب پریدم:

-نیاز پاشو دیگه!

یهو چشمم رو باز کردم و با تعجب نگاش کردم.اونم با تعجب بهم نگاه می کرد.یهو لبشو گاز گرفت مثل اینکه خندشو کنترل کنه.سرشو ازم برگردوند و چند تا سرفه ی بلند.هنوز مبهوت بهش چشم دوخته بودم.برگشت سمتم قیافه ی جدی به خودش گرفت ولی چشماش داشت می خندید.با صدایی که می لرزید گفت:

-خودتو جمع و جور کن و پیاده شو!رسیدیم.

و سریع از از ماشین پیاده شد.بعد از کمی مکث و بهت زدگی سرمو سمت آینه بردم .با دیدن قیافه خودم چشمام گرد شد.موهام همه بهم ریخته بود و رو پیشونیم به طرز فجیحی پخش شده بود.گوشه لبمم آب دهن خشک شده بود.قیافه ی چندشی به خودم گرفتم،اه اه!با این چشمای پف کرده و بینی قرمز شده از سرما،مسخره ترین چهره ی رو زمین بودم.یاد پرهام افتادم.ای نامرد داشت به من می خندید؟یه بار دیگه به خودم تو آینه نگاه انداختم.لبخندی رو لبم نشست.مهم اینه داشت می خندید.سریع لبخندمو جمع کردم و محکم کوبوندم تو سرم.خاک بر سرت تو رو خدا دیگه از اینجور اراجیف نگو .خواهش نیاز!

سریع موهامو مرتب کردم .دنبال بطری آب کل ماشین رو گشتم.وقتی چیزی پیدا نکردم کلافه گفتم:

-ای بابا یه آدم سالم تو ماشینش یه چیکه آب میذاره برای روز مبادا!

به آخرین جای ممکن که داشبورد باشه سرک کشیدم.بله یه بطری پر آب.مثل اینکه پرهام خیلی آدم سالمیه. با بطری آبی که تو داشبورد بود،آبی به صورتم زدم.تو آینه خودمو نگاه کردم از چهره ی بی جونم بگذریم قابل تحمل شده بودم.آه سردی کشیدم، تو این مدته صورتم خیلی کم جون و لاغر شده بود.دیگه گرد و تپل نبود.بیضی شده بود.نیاز! داری خودتو از بین می بری.آه دوم رو بلند تر کشیدم و زمزمه کردم:

-دلم یه اتفاق جدید می خواد.دلم یه اتفاق خوب می خواد.دلم نمی خواد دیگه گذشته تکرار شه.

تو آینه نگاهی به خودم انداختم برای چندمین بار و گفتم:

-دلم می خواد مثل حالت چهرم خودمم عوض شم.دلم می خواد هیچی خودمو سرکوب نکنم.

romangram.com | @romangram_com