#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_330


با تموم سرعت میروند.کم کم از روستا خارج شدیم.به ستش برگشتم و با تعجب و استرس پرسیدم:

-کجا میری؟

خشک و سرد گفت:

-جای بدی نمیریم!

انقدر لحنش سرد بود که دیگه دلم نمی خواست چیزی ازش بپرسم.بارون کم کم شروع کرد به باریدن.از پشت قطره هایی که رو شیشه سر می خوردن به مناظری نگاه می کردم که سریع از جلو چشمام رد می شدن.هوا دیگه کاملا تاریک بود.فقط نور ماشین بود که جاده رو روشن می کرد.خیره شدم به بیرون.تمام زندگی من تو این دوماه همینجوری از جلو چشام می گذشت.با سرعت!چیزی که ازش متنفر بودم.

کم کم شیشه رو بخار گرفت.غرق تو زندگی ای بودم که خیلی با قبل فرق داشت.زندگی پر از فراز و نشیب که تازه دو ماهه شروع شده.زندگی با کسی که حتی زورش میاد محبت کنه.نمی تونه یه بار دل آدمو شاد کنه.دلت با چی شاد میشه؟نمی دونم.مثلا با همین مهم بودنم براش.واقعا شاد شدی؟نه!نه؟نه، کامل که نه!اه اصن آره شاد شدم!منم آدمم دلم از اینجور حرفا می خواد.

یادته یه زمانی از این حرفا بدت میومد؟هرکی جلوت از این حرفا می زد حالت بد می شد؟حالا بهش محتاجی؟من به هیچی محتاج نیستم.پس این حالتات چیه؟نمی دونم.چرا از لحن سردش دلگیر میشی؟چرا از اینکه مهم بودی و بهت گفت خوشحال شدی؟چرا با تمام بد اخلاقیاش وقتی پیششی آرامش داری؟تنها کسیه که بهش اعتماد دارم.هه،اعتماد داری؟به کسی که بهت دروغ گفت؟به کسی که خیلی چیزا رو ازت مخفی کرد؟

سرمو به سمتش برگردوندم.به چهره ی عصبی و سردش که از سوز پاییز هم بدتر بود چشم دوختم.اون سرد نیست؟نه نیست.گرمای درونشو حس می کنم.واقعا حس می کنی؟آره.اون فقط نمی خواد بروز بده.این یعنی دوست نداره.چرا باید دوست داشته باشه؟نمی دونم.تو مگه دوسش داری؟کی؟من؟هه!از این شوخیا نکن!

سرمو به دوطرف تکون دادم.نیاز این التهابا،این تشویش،این پرشونیت،بذار صداق باشم این خود درگیریت واسه چیه؟نمی دونم.نمی دونی یا نمی خوای بگی؟آخه چیو نباید بگم؟اینکه دل باختی!

دوباره با چهرش نگاه کردم.من؟به پرهام؟دل باخته باشم؟شوخی می کنی.نه شوخی نیست.نخوردیم نون و گندم ،دیدیم که دست مردم.یادته هم خوابگاهیت وقتی عاشق یکی از پسرای دانشگاه شده بود چی می گفت؟کنارش آرومم،حتی اگه بد باشه،حتی اگه به بدیاش فکر کنم،بازم همیشه تو فکرمه،همه رو به اون ربط میدم،چیزایی که مربوط به اونه ناخودآگاه برام مهم میشه،اگه دختری اطرافش باشه خونم به جوش میاد،وقتی میگه دوست دارم یا برام مهمی ذوق می کنم انگار قلبم می خواد از جاش کنده شه،وقتی یه روز بهم بی محبتی می کنه گوشه گیر می شم!

نگاهمو ازش گرفتم.یادته تو بهش چی می گفتی؟می گفتی اون دوست نداره.میگ فتی این یه احساس زودگذر دخترونست که از بین میره!می گفتی اینا احساسی عمل کردنه.می گفتی من درگیر این چیزای مسخره دخترونه نمیشم.درگیر این حسای الکی.یادته؟

اما حالا این حسای الکی چیه که اومده سراغت؟این مسخره بازیا چیه؟تو که به این عشقای احمقانه اعتقاد نداشتی.احمقانست؟حسی که دوستت داشت ،احمقانه بود؟حسی که آخر جونشو گرفت؟حسی که با شنیدن خبر مرگ عشقش،خودش و صاحبش زیر خروارها خاک رفت احمقانست؟قلبی که از مرگ عشقش ایستاد احمقانست؟آره نیاز؟اینا مسخره بازیه؟اینا فقط تو قصه هاست!تو قصه؟بیخیال نیاز!اگه به چشم خودت ندیده بودی می گفتم حق باتوئه اما حالا...

romangram.com | @romangram_com