#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_328


-حرفای الانمو فراموش کن.احمد چی بهت گفت؟

حرفاشو فراموش کنم؟چطوری؟اون گفت براش مهمم و حالا میگه فراموش کنم؟چیزی که باعث شد صدای قلبمو واضح بشنوم رو فراموش کنم؟باید بگم نمی تونم!نه نمیگی.چرا؟چقدر می خوای خودتو کوچیک کنی؟دیگه نذار خوردت کنه.اما...اما نداره دیگه هیچی نمیگی!کمی به خودم اومدم.آروم خودمو جمع و جور کردم بدون در نظر گرفتن قلبی که می خواست از جاش کنده شه کل داستانی که احمد برام تعریف کرده بود رو گذاشتم کف دستش.تا لحظه ای که بیاد رو تعریف کردم:

-بعد من می خواستم بهش بگم که یهو صداتو شنیدم دیگه بقیشو که خودت میدونی.

بدون اینکه به من نگاه کنه آروم پرسید:

-چیزی که بهش نگفتی؟

-نه نگفتم!

بعد از سکوت نسبتا طولانی گفت:

-فکر نمی کردم احمد همچین داستانی سرهم کنه.

دستی رو چشمش کشید و ادامه داد:

-رزا هیچوقت کسی رو دوست نداشت هیچوقت.اون اصن هیچ مردی رو دوست نداشت حتی پدرشو.می گفت مردا دوست داشتنی نیستن.مردا زمختن.به من نمی خورن.تو عروسی من اصن احمد حضور نداشت.چند هفته بعدش تازه سر و کله احمد پیدا شد.دوماهی که از ازدواجمون گذشت کم محبتیام باعث شد احمد خودشو به رزا نزدیک کنه.کاری کردم که انگار برام مهم نیست اما مهم بود.احمد از هر فرصتی برای نزدیک شدن بهش استفاده می کرد.اذیت می شدم اما دلم نمی خواست چیزی بگم.دوست نداشتم محدود باشه.تا اینکه یه روز رزا بهم گفت عاشق احمد شده و طلاق می خواد.خون خونمو می خورد.هرچی باشه زنم بود.یه همچین حرفی سنگینه برای یه مرد.به عمه جریانو گفتم.عمه از عصبانیت سرخ شده بود.نمی دونم چطوری شد اما احمد کم پیدا شد.وقتی رزا بهم گفت حاملست من حتی مطمئن نبودم اون بچه مال من باشه. روز به روز ازش دورتر می شدم بی خبر از اینکه احمد نزدیکتر می شد.تا اینکه پویا به دنیا اومد.هیچ کششی بهش نداشتم.

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

-بعد از چند ماهی خبر فوت که نه،درواقع خبر قتلشو بهم دادن.شوکه شدم.با اینکه ازش دور بودم ،با اینکه خائن بود، اما زنم بود!هر چی که بود زنم بود.مرگش مشکوک بود.بعد از مرگشم دیگه خبری از احمد نبود.بهم می گفت تو کشتیش چون منو دوست داشت اما من...

romangram.com | @romangram_com