#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_326


و بعد چهره ی عصبی خودش که ظاهر شد.عصبی به سمتمون اومد.ترسیدم و سریع بلند شدم.نگاه عصبی بهم انداخت و از کنارم گذشت یقه ی احمد رو گرفت و بلندش کرد و محکم زدش به دیوار.خاکه ی سیاه اطرافو گرفت.

-تو با نیاز چیکار داری؟رزا بس نبود؟

پوزخند احمد:

-من باهاش کاری ندارم.

مشتی که پرهام حوالش کرد و گفت:

-تو باهاش کاری نداری؟توی عوضی؟

دیگه به احمد فرصت حرف زدن نداد و زیر مشت و لگد گرفتش.شوکه بهش نگاه می کردم.تازه مغزم شروع به فعالیت کرد.احمق داشت از زیر زبونت می کشید.نیاز تو چت شده؟چرا انقد خنگ شدی؟عصبی از خودم و کلافه جلو رفتم و بازوی پرهام رو گرفتم که جداش کنم.وقتی دستشو کشیدم عصبی بهم نگاه کرد و احمد رو ول کرد.دستشو از دستم کشید بیرون و گفت:

-دنبالم بیا!

پر اضطراب دنبالش راه افتادم.حتی نگاهی هم به احمد ننداختم ،همون آدم پستی بود که فکرشو می کردم.سوار ماشین شدم و پرهام بدون هیچ حرفی راه افتاد.هیچ حرفی نمی زد.تصمیم گرفتم من شروع کننده باشم:

-من...

سریع حرفمو قطع کرد و گفت:

-هیچی نگو !

romangram.com | @romangram_com