#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_323


شوکه بهش نگاه کردم.نگاهشو همه جا می گردوند.سرش متوقف شد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

-اونجا روی اون سرامیک!

نگاهی بهم کرد و گفت:

-البته اگه دختر سوسولی نباشی!

به اون سمت راه افتاد.آروم دنبالش راه افتادم.رو سرامیک رو با دستش تمیز کرد و رو به من گفت:

-بشین.

نشستم.نمی دونم چرا وادار می شدم به حرفش گوش کنم؟یه چیزی منو به سمتش می کشوند.یه غم که حسش می کردم.غمی که انگار آشنا بود.بعد از یه سکوت طولانی گفت:

-من دوسش داشتم.دوست داشتن کمه ،عاشقش بودم.

لبخندی رو لبش نشست:

-عاشق خنده هاش،عاشق مهربونیاش،عاشق آرامشش!

اشک تو چشماش جمع شد و گفت:

-حتی عاشق اشکاش بودم.اینکه با دستام اشکاشو از گونه هاش پاک کنم.بگم تا تهش هستم.بگم همه جوره....

romangram.com | @romangram_com