#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_322


بلند شد و بی توجه به من رفت سمت در و گفت:

-میرم بیرون کسی نبود یه ضربه به در میزنم بیا بیرون!

از اتاق بیرون رفت و من شوکه به در خیره شدم.این یعنی چی؟من باید چیکار کنم؟الان چی شد؟با صدای ضربه ی در از فکر بیرون اومدم و و سریع از اتاق زدم بیرون.هیچکس نبود تو راهرو حتی خود احمد. پریدم تو اتاق خودم.نگاه به دستام انداختم، می لرزید. برم سر قرار با احمد؟اگه بلایی سرم بیاره!نکنه این همون چیزی بود که عارف می خواست بگه و...نه اگه منو بکشه چی؟باید به پرهام بگم!چرا بگی؟اون مگه چیزی رو بهت میگه.تو هم یه بار مثل اون باش.نیاز اگه بلایی سرت بیاد!بهتر از این جهنمه.میری؟آره.تنها؟آره من میرم هرچی می خواد بشه ،بشه!

نگاهی به ساعت دستم انداختم.5 دقیقه از سه گذشته بود و هنوز نیومده بود.استرسم بیشتر شد.این یه تله است.مطمئنم تله است.با استرس ریشه ی ناخونمو می جوییدم.

-سلام!

با صداش به عقب برگشتم.ازش می ترسیدم.آروم گفتم:

-سلام!

نگاهی به اطراف کرد و گفت:

-جای نشستن نیست.

-همینجوری حرف بزن.

غمگین نگاهم کرد و با پوزخند گفت:

-واسه حرفای من باید بشینی و گوش بدی.وایساده کمرت خم میشه.

romangram.com | @romangram_com