#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_321
-من بهت نگفتم خودت شنیدی!
متعجب از رفتارش پرسیدم:
-چطوری...؟
حرفمو قطع کرد و گفت:
-اگه جایی قایم میشی پشتت نور نباشه سایه میندازه.
راجب تمام فکرام درمورد احمد دچار تردید شدم.نمی تونستم حرفی بزنم.یعنی احمد می دونست اینجام و این حقیقتو رو کرد؟صد در صد اینجوری بوده.پس...نگاهی به عکس رو میز انداختم؛لبای که واقعی می خندیدن،چشمایی که از خوشی برق می زدن،پس اونقدراهم که فکر می کردم بد نیست!
-اون عکس تنها یادگارمه.
بهش نگاه کردم کلافه سری تکون داد و گفت:
-الان نمی تونم باهات حرف بزنم ولی ...
بهم نگاه کرد و گفت:
-فردا ساعت 3 بیا عمارت خودتون.یه چیزایی رو گمونم باید بدونی!
-فردا ساعت 3 بیا عمارت خودتون.یه چیزایی رو گمونم باید بدونی.
romangram.com | @romangram_com