#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_320
-گندش درمیاد.بلاخره که می فهمن!
صدای عصبی عمه خانوم بیشتر منو ترسوند:
-چیزی نمی فهمن ،تو فقط چیزی نگو!
سکوت طولانی احمد.
-به چی نگاه می کنی؟
با قدمای بلند به سمت میز اومد که خودمو مچاله کردم.درست جلوی همون نیمه ی پوشیده نشده ایستاد و گفت:
-من باید بهشون چی بگم؟اینکه این حضانتی که شما گرفتی در حکم یه کاغذ باطله است؟اینکه به هیچ دردی نمی خوره؟اینکه تا پدر زندست، هیچ کاری از شما برنمیاد؟اینا رو نباید بگم؟خودشون احمق نیستن که.شمام بهتره خودتونو اینجوری نشون ندین.بلاخره می فهمن ،حتی اگه من نگم!
از چیزی که شنیدم تعجب کردم.مغزم هنگ کرد.یعنی ترس پرهام بی مورده؟یعنی اون یه امضای الکیه؟یعنی اینهمه استرس هیچه؟این واقعا عمست؟یه عمه می تونه با هم خون خودش همچین کاری کنه؟صدای عصبی عمه :
-اگه بهشون بگی دیگه نه من نه تو،پسری به اسم احمد ندارم!
و عصبی از اتاق بیرون زد.در رو محکم بهم کوبید.داشتم سکته می کردم.احمد آروم بلند رفت سمت چپ میز و از دیدم خارج شد.با ترس به اون سمت نگاه می کردم که صداش باعث شد شوکه شم:
-بیا بیرون.مامانم رفت.
با چشمای متعجب آروم از جام بلند شدم.سرشو پایین انداخته بود و رو تختش نشسته بود.آروم گفت:
romangram.com | @romangram_com