#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_319
و سریع دستمو ول کرد و از اتاق زد بیرون.سرجام موندم.یعنی نگرانمه؟یعنی ناراحتیمو نمی خواد؟وای چرا داری توهم میزنی نیاز؟اون ناراحتی طناز هم نمی خواد.با یادآوری طناز عصبی شدم.اصن ازش خوشم نمیومد.بدی در حقت کرده؟نه.پس چی؟نمی دونم خوشم نمیاد دیگه.بخاطر پرهام نیست؟نه بابا آدمه دیگه یهو می بینی از کسی خوشش نمیاد.سری تکون دادم.
به مامان سر زدم ؛ وقتی دیدیم حالش خوبه خیالم راحت شد..از جلو اتاق احمد رد شدم که در نیمه باز اتاقش توجهمو جلب کرد.به اطراف نگاهی انداختم.هیچکس نبود.به در ضربه ای زدم و وقتی کسی جواب نداد آروم در رو باز کردم و پریدم تو اتاق.یه اتاق فوق روشن و فوق تمیز!
یه اتاق فوق روشن و فوق تمیز.
در رو بستم و آروم به اطراف نگاه کردم.دیوارای بنفش و خیلی ناز.با نقاشی هایی که از دریا بود.محو نقاشیا شدم.کمی که گذشت به دور برم نگاهی انداختم.به سمت میز کنار پنجره رفتم.قاب عکس روی میز توجهمو به خودش جلب کرد.دقیق شدم رو چهره ی دو نفری که تو قاب لبخند می زدن،وای خدا!یه قدم به عقب برداشتم.صندلی به عقب کشیده شد، با ترس سرمو پایین انداختم که متوجه کاغذی شدم.خم شدم که برش دارم.رو دوزانو نشسته بودم،یهو در اتاق باز شد و بعدش صدای عمه:
-هیچ معلوم هست چه مرگته؟
سکوت.نفر دومی که حدس می زدم احمد باشه سکوت کرده بود.
-چرا چیزی نمیگی؟
صدای متفکر احمد منو ترسوند:
-من در اتاق رو نبسته بودم،بسته بودم؟
صدای کلافه عمه:
-الان این مهم نیست.مهم اون حضانت لعنتیه.چیکارش می کنی؟
از قسمت وسطی میز که از پایین کمی باز بود، به اندازه ای که تا پایین تر از زانو بود پاهای احمد رو دیدم.داشتم سکته می کردم.قلبم تند تند می زد.نمی تونستم نفس هم بکشم.
romangram.com | @romangram_com