#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_317


سرمو پایین انداختم.دلخور بودم.نمی دونم چرا؟آروم گفتم:

-آهان خبرشو دارم!

بعد از کمی سکوت گفت:

-میخوام کمکم کنی.

-می خوام کمکم کنی.

متعجب پرسیدم:

-چه کمکی؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

-قضیه طناز رو که میدونی؟دوشب دیگه یعنی پسفردا شب، خوانوادش میان اینجا برای قرار و مدار عروسی.

نمی دونم چرا غمگین شدم؟هی این غصه خوردنا دلیلی نداره.بی خودی خودت رو اذیت نکن.اخمی کردم و حواسمو به حرفاش دادم:

-میخوام کاری کنم که طناز ازم دور شه.میخوام ازم متنفر شه.باید برای یه مدت طولانی تحملش کنم تا برگه حضانت پیدا شه.میخوام کمکم کنی اونو از خودم زده کنم.پس وقتی چیزی ازت می خوام بدون چون و چرا انجام بدهتا بتونیم از این سختی بگذریم.

نمی تونم منکر این بشم که قلبم با شنیدن این حرفا چقد آروم شدهاما محض کرم ریختن گفتم:

romangram.com | @romangram_com