#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_315


-قول؟

-قول!

نمی دونم چرا ولی آرومتر شدم؟به قول کسی که همیشه بهم دروغ می گفت اعتماد کردم.صدای قلبش.چشامو با ارامش بستم.طولی نکشید که فواد عصبی از اتاق زد بیرون.

-مامانت چند وقته هیچی نخورده؟

شوکه گفتم:

-نمی دونم.

چشم غره ای رفت و از پله ها دوید پایین.آروم وارد اتاق شدم.مامان بی حالی بود و زیر پاهاش بالش گذاشته بودن.چشماشم نیمه باز بود.با دیدن من لبخند کم جونی زد.خواستم سمتش برم که پرهام گفت:

-نرو!وقتی فواد اونجوری رفت بیرون یعنی الان اگه طرف مادرت بری می کشتت!

با تعجب بهش نگاه کردم که فواد اومد تو اتاق، عصبی رو به من و پرهام گفت:

-اینجا چیکار می کنید؟بیرون!

پرهام دستمو کشید و منو برد تو اتاق خودمون.با تعجب گفتم:

-این چش بود؟

romangram.com | @romangram_com