#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_314
پرهام و دکتر سریع وارد اتاق شدن..پرهام سمت من اومد و بلندم کرد.به سمت بیرون هدایتم کردو در رو بست.خواستم برم سمتش که محکمتر منو گرفت.جیغ زدم:
-ولم کن!
محکم بین دستاش قفلم کرد و گفت:
-نه چیزی نیست اروم باش!
-نمی خوام!نمیتونم!طاقت اینیکی رو ندارم!
-هیچی نمیشه!
-هیچی نمیشه!
هیچ حرکتی نمی تونستم انجام بدم.آروم سرمو رو سینش گذاشتم و گفتم:
-اگه چیزیش بشه؟
نمی دونم چرا داشتم باهاش از نگرانیم حرف می زدم ولی یه حس نیاز بود به حرف زدن و دلداری دادنش.
-هیچی نمیشه.
آروم گفتم:
romangram.com | @romangram_com