#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_313


کمی فکر کرد و گفت:

-آخه عمو احمد همیشه همینو میگه.هروقت با عجله داره بیرون و من جلوشو می گیرم میگه اگه نرم دوستم قهر میکنه.

بعد بدون اینکه اجازه بده حرفی بزنم دستشو تکون داد و از اتاق زد بیرون.این احمد عجیب مشکوک میزنه.با کی میره بیرون یعنی؟این دوستش کیه؟بی حال سرمو به دوطرف تکون دادم.چیکار به اون داری؟به فکر خودت باش!حالا می خوای چیکار کنی؟این دختره هم که اومده.اگه درست شنیده باشم گفتن پدر و مادرشم دارن میان،این یعنی...

سرمو به دوطرف تکون دادم.معنی نکن! معنی نکن!نیاز انقدر واسه خودت همه چیو معنی نکن!قطره اشکی از گوشه چشمم چکید.سریع پاکش کردم.تو چت شده؟چرا انقدر ضعیف شدی؟آروم باش.اگه طناز هم بیاد هیچی عوضش نمیشه.اصن چی باید عوض شه؟احساسمون؟عشقمون؟علاقمو ن؟چیزایی که هیچوقت نبوده و نیست عوض نمیشه.تو دوسش نداری؟نه!دروغ میگی!دروغ نمیگم، دوسش ندارم فقط بهش وابسته شدم؛به اخماش،به محبتای یهوییش!وابستگی علاقه میاره.نه نمیاره!فقط یه وابستگی سادست.مثل وابستگیم به حسام.باشه هرچی تو بگی!

آه سردی کشیدم.خیلی وقته هیچکس بهم نگفته باشه هر چی تو بگی!دلم واسه ابهتم تنگ شده.دلم واسه عمارت سوخته ی خودم تنگ شده.دلم برای بابا و عارف تنگ شده.دلم برای صدای مامان تنگ شده.این سکوتش طاقت فرساست.

با یادآوری مامان از فکر بیرون اومدم و به سمت اتاقش رفتم.آروم در زدم و وارد اتاقش شدم.

-مامان؟

جواب نداد.آروم در رو بستم.سمت تختش رفتم و آروم تکونش دادم:

-مامانی خوشگله من؟

جواب نداد.به صورتش نگاه کردم رنگش پریده بود و عرق سردی رو صورتش نشسته بود.با تجب نگاش کردم.تصویر عارف و بابا جلو چشمم نقش بست.ترسیدم واقعا ترسیدم.دستم شروع کرد به لرزیدن.عقب عقب حرکت کردم.به پنجره که رسیدم فواد و پرهام رو دیدم.سریع پنجره رو باز کردم و با تمام وجود فریاد زدم:

-پرهام؟مامانم...

چهرشون مشخص نبود درست ولی سراسیمه بلند شدن و به طرف عمارت حرکت کردن.همونجا زیر پنجره نشستم و سرمو رو پاهام گذاشتم.خدایا دیگه نه،خواهش میکنم دیگه نه،تورو به خودت قسم دیگه نه،دیگه طاقت ندارم!

romangram.com | @romangram_com