#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_312


فکر کرد و گفت:

-فقط نباید به روشون بیاری.رفتارت با نیاز رو تغییر نده.نمی دونم دیشب چه معجزه ای کردی اما امروز حس کردم بهتره.خوب نیست ولی کمی بهتره!درهرصورت کمکت می کنم اون برگه رو پیدا کنی ولی تو چند وقت باید نقش بازی کنی.هرکاری می تونی انجام بده که عروسی رو عقب بندازی.چمیدونم مثلا فوت عارف!فهمیدی؟

*

نیاز

بازی با پویا چیزی بود که واقعا سرحالم میاورد.با اون تخیل بچگونش که همه چی رو نامرئی داشت؛ماشین نامرئی،سوییچ نامرئی،حتی یه دوست نامرئی که اسمش هستی بود.شیطون دوستش دخترم هست.با موبایل نامرئیش زنگ زد به هستی و گفت:

-الو؟سلام خوبی هستی؟

چند لحظه وایساد.انگار داره جواب میده مثلا.بعد گفت:

-آهان آهان میدونم کجا رو میگی الان میام دنبالت!

بعد دستشو از کنار گوشش آورد پایین و رو به من گفت:

-ببخشید مامان!دوستم منتظره باید برم باهاش بیرون وگرنه قهر می کنه.

با تعجب گفتم:

-از کجا می دونی قهر می کنه؟

romangram.com | @romangram_com