#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_276


عصبی بهم نگاهی انداخت.پوزخندی زدم و غذامو خوردم.بعد از ناهار عمه و پرهام باهم رفتن تو اتاقی که تاحالا نرفته بودم ببینمش.چشم دوختم به در.انقدر حواسم به اون در بود که متوجه نشدم احمد کی نشست کنارم.با صداش به سمتش برگشتم:

-محو چی شدی؟

اخم کردم و گفتم:

-هیچی!

دستاشو به معنی تسلیم بالا برد و گفت:

-اوه اوه باشه حالا چرا می زنی؟

جوابشو ندادم واقعا حوصلشو نداشتم.طوری که انگار داره با خودش حرف می زنه گفت:

-پس دختری که همه ازش حرف می زدن اینه!

بی توجه بهش خیره بودم به در.

-می دونستی قراره سرت هوو بیارن؟

با چنان سرعتی سرمو برگردوندم طرفش که خودشو عقب کشید و با چشای گرد شده گفت:

-خب بگو نمی دونستی، اینکارا چیه؟

romangram.com | @romangram_com