#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_277
-منظورت چیه؟
موهاشو خاروند و گفت:
-ببین نباید بهت می گفتم اما خب دلم نیومد یهو بفهمی.اینطور که شنیدم طناز رو می شناسی!مامان خیلی وقته اونو واس پرهام در نظر گرفته.ماه دیگه هم قراره بیان اینجا.
پوزخندی زد و گفت:
-همه چی برعکس شده اونا دارن میان خواستگاری.
از حرفاش شوکه شدم.چشم دوختم به دهنش.
-بهش میگم مادر من اون که یه زن داره واسه من آستین بالا بزن.میگه نه تو اینچیزا رو نمی فهمی.انگار من خرم!
تو چشا نگاه کرد و گفت:
-نه خداییش من خرم؟یعنی من نمی فهمم این کاراش فقط بخاطر انتقام از توئه؟
بعد انگار فهمیده باشه چی گفته.دستش رو هوا موند و با تعجب بهم نگاه می کرد.نمی دونم چقدر تو اون حالت بودم،با صدای سرفه ای نگاهمو از احمد گرفتم.پرهام بالا سرم ایستاده بود.ناراحت بودم.ناراحتیمو درک نمی کردم.به جهنم مگه برات مهمه؟نمی دونم!نمی دونم نشد جواب!
کلافه بلند شدم و از عمارت زدم بیرون.نگهبانا همه جا بودن.عصبی قدم می زدم.دلیل عصبانیتمو نمی دونستم.دلشوره ی بدی تو دلم افتاده بود.تو حال خودم بودم که یکی از نگهبانا سراسیمه رفت تو عمارت.کنجکاو شدم بدونم چه خبره؟به سمت عمارت حرکت کردم.در رو که باز کردم همه نگاها به سمتم چرخید.همون نگهبان سمتم اومد و گفت:
--خانوم تسلیت میگم!
romangram.com | @romangram_com