#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_274
-آره،بابا می گفت وقتی تو جشن عروسی از رابطشون با خبر شدم دیگه باهاش کاری نداشتم قبلشم کاری نداشتم.
پوزخندی زد و گفت:
-یعنی این احمد پسر مثلا پدرمه؟
جوابی نداشتم بهش بدم.نفسای عمیق می کشید.نفسای منظم و عمیق می کشید.هیچ حرفی نمی زد.حس خوبی داشتم.حسی که هیچوقت تجربش نکرده بودم.بین اینهمه سردرگمی یه آرامش خاص!
نمی دونم چقدر گذشت که حس کردم وزنش سنگین شده.آروم صداش زدم:
-پرهام؟
جوابی نداد.آروم از خودم جداش کردم.با یه دستم بلندش کردم.انقدر سنگین بود که نمی تونستم نگهش دارم.خوابیده بود.آروم سرشو گذاشتم رو پامدرست مثل وقتایی که پویا می خوابید شده بود.لبخندی رو لبم نشست،از ته قلبم!آروم موهای بهم ریختش رو مرتب می کردم.عاشق این روی کودکانه ی مردام.صاف و ساده می شن مثل یه بچه ای که عاشقانه محبت رو دوست داره.کاش پرهام همیشه اینجوری بود!این یه بارش انقدر به دلم نشست.دیگه وای به حال اینکه همیشه اینطوری باشه!
*****
سر میز ناهار همه جمعیم.من فوضول،پرهام اخمو،پویا خندون،پرستو لبخندزنان،عمه پوزخند زنان و احمد چشم چرون.زل زده بود به من و نگاهشو برنمی داشت.با دیدن نگاه خیرش رو خودم سرمو انداختم پایین.همونطور که سرم پایین بود به دست پرهام نگاه کردم که دستشو گذاشت رو پام.لبخندی زدم.
-غذاتونو بخورید دیگه!
با دست سالمم شروع کردم به خوردن غذا.دستش بهم حس حمایت می داد.دروغ چرا؟بهم آرامش می داد!لذیذترین غذام بود تو این خونه.از وقتی بیدار شده بود رفتارش باهام تغییر کرده بود.نرمتر شده بود.به اعتقاد خودم که خواب نما شده.
-دستت چی شده؟
romangram.com | @romangram_com