#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_273


-حق من بود؟

جملشو با تمام وجود حس کردم.نفهمیدم کی چشمام پر اشک شد.حق منم خیلی چیزا نبود پس درکش می کردم .با بغضی که از خودم بعید می دونستم پرسیدم:

-چی شده مگه؟

دستاشو دورم حلقه کرد و سرشو رو شونم گذاشت.انقدر از کارش شوکه شدم که یه لحظه یادم رفت حتی نفس بکشم.وقتی لرزیدن شونش رو دیدم دست چپ منم دور سرش حلقه شد.محکمتر منو بین دستاش گرفت.مثل بچه ها گریه می کرد ولی آروم.مثل بچه ها سرشو نوازش می کردم.با گریه گفت:

-فکر می کردم بابامه.همیشه بابا صداش می زدم.عمه بهم گفت باهم برادر خواهرن.گفت بابا نادرمه!

مثل بچه ها حرف می زد.مردا بچه هایین که فقط قدشون بلنده.ادامه داد:

-من همش بهش می گفتم بابا.حالا می بینم اون ،اون یه آدمه غریبست،یه آدمه...

یعنی انقدر واست سخت بود پرهام؟نمی دونم کی اشکای منم جاری شد.منو محکم گرفته بود و مثل بچه ها ناله می کرد.کم کم آروم شد.این مرد قدرتمند واسه نابود شدن تصورش از پدرش شکسته بود.بخاطر دروغی که بهش گفته بودن،مثل من!به منم دروغ گفتن ولی هیچوقت پدر جعلی جا نزدن برام.صدای نفسای عمیقش آرومم کرد.خواستم از خودم جداش کنم که محکمتر منو گرفت و گفت:

-دیگه چی می دونی؟

ناخواسته سرمو رو سرش گذاشتم و گفتم:

-احمد پسر ایوب و عمست.

-مطمئنی؟

romangram.com | @romangram_com