#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_272
-به چشمام اعتماد دارم.تازه پشت عکس هم اسماشونو نوشته.
عکس رو برگردوند و خیره شد رو اسما:
"بانو صفری"
"ایوب دهقان"
حس کردم شونه هاش افتاده شد.با تعجب کنارش نشستم.آروم صداش زدم:
-پرهام؟
-پرهام؟
جوابی نداد فقط مات عکسا بود.
-اینهمه سال دروغ بود؟
-چی؟
-چرا به من دروغ گفتن؟چرا من؟
تو چشمام نگاه کرد.غم تو چشماشو حس کردم.با ناله گفت:
romangram.com | @romangram_com