#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_27


-مرگ و زندگی چیه مادر؟یه خواستگاریه دیگه،بزرگش نکن.تو اگه الان بری خیالم راحت تره.درسته شاید من و بابات طرد شیم از این ده، اما خوشبختی تو مهمتره!

چشام از حدقه زد بیرون.یعنی مامان نمی دونست؟چجوری باید بهش می گفتم؟وای خدایا منو بکش کل دنیا رو خلاص کن دیگه.سعی کردم آروم باشم و گفتم:

-مامان؟به من اعتماد کن !وقتی گفتم جوابم مثبته ،لابد دلیلی داشتم.

مامان نگاه نگرانی بهم انداخت و گفت:

-تو سرکشی، من می دونم تو اون خونه دووم نمیاری!

دستاشو گرفتم و با لبخند به آرامش دعوتش کردم و گفتم:

-مامان؟من اصلا هم سرکش نیستم.فقط یکم حرف زور تو کلم نمی ره،یه کوچولو هم حاضر جوابم،بعدشم به اندازه ی خیلی کمی هم شیطونم،فقط همین!کجام سرکشه؟

چشم غره ای بهم رفت و گفت:

-ماشالله هزار ماشالله!کل وجودت سرکشه بچه،من مادرتم بزرگت کردم.

بعد دستمو محکم فشرد و گفت:

-دخترم تو دیگه بزرگ شدی،هرطور خودت می دونی اما ...

منتظر نگاش کردم.نگاشو ازم گرفت و سرشو انداخت پایین و گفت:

romangram.com | @romangram_com