#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_240


انقدر از این حالت شوکه شده بودم که نمی تونستم تکون بخورم.به آسمون نگاه کرد نفس عمیقی کشید و با سوزی که تو صداش بود حرف زد.چشام به اشکای چشمش بود و گوشام به حرفاش:

-خدایا؟این کجای انصافته؟هان؟چجوری با خودت حساب کردی که عارف رو بردی؟چجوری دلت اومد؟خدایا این عدالتته؟!

سرشو انداخت پایین و گفت:

-کفر نمیگم.طلبکار هم نیستمولی داغونم!به تو شکایت نکنم به کی شکایت کنم؟کی منو می فهمه؟

سرشو بلند کرد و ادامه داد:

-چند روز پیش همین جا بهت گفتم من یه آشغالم اصن عوضیم اصن هرچی تو بگی ولی با گرفتن عزیزانم امتحانم نکن!با آسیب به اونا منو امتحان نکنه.ازت خواهش کردم نکردم؟

صداش بلند تر شد:

-نکنه صدام بهت نمی رسه؟نکنه انقدر سرو صداست که منو نمی شنوی؟ببین دارم فریاد میزنم.بلنده.،می شنوی؟اینجوری امتحانم نکن،اینجوری نه!

پوزخندی زد و گفت:

-دیگه از توهم چیزی نمی خوام.تو فقط خدای کسایی هستی شبانه روز عبادتتو بکنن،حتی به دورغ!من صادقانه ازت خواستم،غیر اینه؟

نور آفتاب تو چشمش زد که سریع دستشو جلو صورتش گرفت و سرشو پایین انداخت.با صدای گرفته ای گفت:

-حواست بهم هست!تو سری زدی بگی حواسمو جمع کنم جلو کی سینه سپر کردم؟تو سری زدی بگی چیه موقع غما طلبکار میشی؟تو سری زدی بگی من تو رو هم میبینم؟

romangram.com | @romangram_com