#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_241


خودشو جمع کرد و آروم یه چیزی گفت که نشنیدم و بعد بلند داد زد :

-ببخشید!

نمی دونم چرا قلبم لرزید.از شنیدن صداش از دیدن اشکاش یه جوری شدم.دوباره شروع کرد به حرف زدن.سر تا پا گوش و چشم شدم.دلم می خواست بدونم این دختری که هیچ رقمه جلو من کم نمیاره چجوری جلو خدا انقدر کم آورده؟

-بهت گفتم فقط جلو خودت می شکنم که جلو بقیه منو نشکونی.انتقام این همه سال گریه رو تو یه ماه گرفتی؟انتقام چیو ازم گرفتی؟من چی بهت بدهکارم خدا؟چرا همه می خوان از من انتقام بگیرن؟چرا همه می خوان به من ضربه بزنن؟

عصبی گفت:

-اصن جهنم!به من ضربه بزنن اما اطرافیانم نه!من دارم چوب کارای پدرمو می خورم.اما عارف چوب چیو خورد؟اون کجای این ماجرا بود که اینجوری رفت؟انتقام چیو از اون گرفتی؟

با شنیدن حرفاش یخ زدم.چوب کارای پدرم!همه می خوان از من انتقام بگیرن!یاد حرفای حسام افتادم دیشب تو دعوا:"فکر کردی نیاز کبکه سرشو زیر برف کنه؟اون می دونه چی تو سرتونه"."اصن می دونی زنگ زده که ما نیایم به اون جشن لعنتی؟ترسید تاریخ تکرار شه"یعنی تمام این مدت می دونسته؟می دونسته و به روم نیاورده؟می دونسته و نجنگیده؟می دونسته و خودش بوده؟

عصبی شدم.از اینکه می دونست عصبی شدم.بلند شدم و رفتم اطراف سنگ رو گشتن یه نیمه راهی یه گوشه بود.از اونجا وارد شدم که از پشت نیاز در اومدم.با تکونی که خورد پشت سنگ قایم شدم.چرا داشتم مخفی می شدم؟من مگه از این نیم وجبی می ترسم؟از پشت سنگ پریدم بیرون.به حدی شوکه شد که نزدیک بود بیفته.

اخمام تو هم بود ولی قلبا این اخمو نمی خواستم.اون همیشه طوری رفتار کرده که من فکر می کردم نمی دونه جریان چیه!بهت ثابت می کنم منم می تونم.طوری رفتار می کنم که نمی دونم جریان چیه؟بهت ثابت میک نم تو چیزیت از من سرتر نیست.با همون حالت گفتم:

-اینجا چیکار می کنی؟

انگار به خودش اومده باشه تو نخ نیاز همیشگی رفت و با لبخند گفت:

-آب تنی!

romangram.com | @romangram_com