#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_239
-تو منو حلال کن داداش!حلالم کن!
*****
همه چی سریع اتفاق افتاد.چشمم به صورت زیبای عارفه.غسل دادنش و تمام خونا رو شستن.چهرش همون مهربونی رو داشت.طبق گفته شهرام ماشینشو کنار جاده خونش پیدا کردنو یه بطری مشروب.آخرشم این شد که از مستی زیاد منحرف شد ولی...کیه که باور کنه؟
نگرانی های دیشب عارف،حلالیت خواستنش،دلم همون دیشب گواه بد می داد.نباید می ذاشتم بره،نباید!پوزخندی رو لبم نشست.خواستن مثلا بگن خودش مرده؟عارف لب به مشروب نمی زد.یه کاسه ای زیر نیم کاسه است!اتفاقی نیست تو شبی مثل دیشب و بعد از اون حرفا...!یه بوهایی میاد!
با پوشونده شدن چهره صاف عارف از فکرام بیرون اومدم.سنگینی چیزی تو قلبم امونمو بریده بود.لا اله الا الله !لا اله الا الله.1سرم بالا بود اما کمرم خم بود.روحم خم بود.رسیدیم به جمعیت.همه روستا بودن.همه مزار سیاه پوش بود،همه دوستا!
با ریختن خروارها خاک رو تن بی جون عارف،قلبم گرفت!منم یه روزی می میرم.به جمعیت نگاه کردم.اون روز هم اینهمه آدم بخاطرم جمع میشن اینجا؟نمی دونم چم شده بود.همین طور که به اطراف نگاه میک ردم چشمم خورد به نیاز که سمت جنگل می رفت.از دیشب تا حالا اصن ندیدمش.
به دنبالش راه افتادم.آروم قدم برمی داشت.یعنی کجا داره میره؟یه دقه ایستاد!سریع پشت یه درخت قایم شدم.بعد از چند ثانیه اومدم بیرون.خیلی دور شده بود.دویدم دنبالش اما کنار یه سنگ بزرگ گمش کردم.صدای آب میومد.
به سمت صدا رفتم از تخته سنگ بالا رفتم که نیاز رو دیدم.سریع پنهان شدمولی نگاهم بهش بود.وسط آب وایساده بود و زل زده بود بهش.به اطراف نگاه کردم.از کجا رفته بود پایین؟هرچی گشتم راهی پیدا نکردم.نگاهم دوباره به نیاز گره خورد.کاملا زیر آب فرو رفت.بعد از چند ثانیه بیرون اومد.نفس نفس می زد.
یهو خندید.بلند بلند خندید.چشمام گرد شده بود.نکنه کار نیازه،نکنه نیاز عارف رو کشته،نکنه...!دیوونه شدی پرهام؟چی میگی؟حرف عارف به ذهنم اومد:"فقط به نیاز اعتماد کن".نگاهش کردم.نمی دونم چرا دوست نداشتم صداش کنم یا برم جلو.دوست داشتم نگاش کنم تا ببینم چیکار می کنه؟
وسط خنده یهو جیغ زد.فریاد میزد.با دستش محکم به آب میزد و پخشش می کرد.فریاد زد:
-خدایـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــا!
انقدر سوز تو صداش بود که شک کردم نیاز باشه.نیاز هیچوقت صداش غم نمی گیره ،هرگز!موشکافانه نگاهش کردم.نه چهرش خود نیازه.دستشو جلو صورتش گرفته بود و شونه هاش می لرزید.شوکه شدم.نیاز؟گریه؟امکان نداره!
romangram.com | @romangram_com