#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_228


-نمی دونم والا!

پایین رفتم. با دیدن اونهمه جمعیت ایستادم.همشون شیک پوش بودن و این واسم عجیب بود.آروم از پرستو پرسیدم:

-اینا کین؟

اونم مثل من آروم گفت:

-اینا دوستا و رفقای پرهامن.زمیناشو به اینا فروخته اینام توش ویلا ساختن.

-ویلا؟پس من چرا تاحالا ندیدم؟

خندید و گفت:

-آخه تو مگه چند بار از این راه اومدی که بتونی ببینی؟

حرف حساب جواب نداره.من سر و تهش رو بزنی دوبار این راه رو رفتم.که یکیش شب بود اون یکی هم انقدر حالم بد بود نفهمیدم.بقیه رو هم که از جاده ده قبلی خودمون رفت و آمد داشتم.پرستو دستمو کشید و از یه راه دیگه که به جمعیت دید نداشت منو برد سمت اتاقی.

-همین جا وایسا تا پرهام خان بیاد!

-همین جا وایسا تا پرهام خان بیاد!

و رفت.گیج بودم.استرس داشتم.خواستم برم تو اتاق که دستم به دستگیره نرفت.به دیوار تکیه دادم و منتظر پرهام موندم.نمی دونم چقدر طول کشید تا اومد.نگاه سرسری بهم انداخت و در حالی که با کراواتش ور میرفت گفت:

romangram.com | @romangram_com