#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_229
-پرستو کجاست؟
چه عجب بلاخره از مام سوال کردی.حواسم به کراواتش بود که مشخص بود بلد نیست ببنده.
-رفت!
جوابی نداد.سمتش رفتم و کراواتشو از دستش گرفتم و مشغول درست کردنش شدم
-نمی دونم چه اصراری دارید مثل غربیا شید وقتی حتی بلد نیستید کراوات ببندین؟!
جوابی نشنیدم.دوست نداشتم به صورتش نگاه کنم.کراواتش رو بستم و در حالی که مرتبش می کردم گفتم:
-چه بهتره آدم خودش باشه نه کسی که بقیه می خوان!
و نگاهی که به صورتش انداختم.فقط نگاهم می کرد.حس کردم لبخند آرومی رو لبش نشست ولی با گفتن:
-بلبل زبونی نکن!
کل تصوراتم له شد.شونه ای بالا انداختم.جلو تر از من راه افتاد.نفس عمیقی کشیدم و دنبالش راه افتادم.وقتی به جمعیت رسیدیم سریع رفتم و دستشو گرفتم.شوکه برگشت نگاهم کرد با لبخند جوابشو دادم.اخماش کمی توهم رفت ولی دستشو از دستم بیرون نکشید.
با ورودمون همه به سمتمون اومدن و سیل تبریکا روانه شد.نمی دونم چرا ولی به حرف پرستو گوش دادم و با مردا خیلی رسمی سلام و احوالپرسی می کردمتا اینکه به آخرین نفراتی که برای تبریک اومدن رسیدیم؛پدر و مادرم و حسام!از دیدنشون انقدر ذوق کردم که همه چی رو فراموش کردم.
دست پرهام رو ول کردم و مامان رو محکم تو آغوش کشیدم.خیلی شکسته شده بود.محکم عطرشو نفس کشیدم.دلم نمی خواست ازش جدا شم ولی به زور منو از خودش جدا کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com