#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_227
دستشو گذاشت رو قلبم و گفت:
-اونم از عمق اینجا!
دروغ نگفتم اگه بگم قلبم لرزید ولی...نمی دونم چم شده نمی خوام باورش کنم.سرمو تکون دادم و گفتم:
-حالا بیا بریم ببینم چی می شه!
خندید و دستمو گرفت و به سمت در برد.در گوشم گفت:
-می دونم همیشه انتخابات بهترینه.
لبخند مضطربی زدم و هم قدم باهاش از اتاق خارج شدم.همزمان با ما پرهام هم از پله ها بالا اومد.سرش پایین بود و شدیدا تو فکر بود.به لباساش نگاهی انداختم،خاکی بود.متعجب وایسادم.به پرستو نگاه کردم اونم حالت منو داشت.پرهام سرشو بلند کرد.ابروهاش بالا رفت و مستقیم به من نگاه کرد.
تو چشماش نگاه کردم،هیچی نبود.ولی خجالت کشیدم از نگاهش.سر صورتش پریشون بود بی اختیار پرسیدم:
-چی شده؟
پوزخندی زد و نگاهشو به پرستو داد و گفت:
-پرستو شما پایین باشین من الان میام.
منم کلا شتر دیدی ندیدی.بدون اینکه نگاهم کنه از جلوم رد شد و رفت تو اتاق.نگاهمو به پرستو دوختم.شونه ای بالا انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com