#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_226
آه سردی کشید وگفت:
-ولی نشد!
با نگرانی بهم نگاهی کرد:
-من باید اینا رو بهت زودتر می گفتم،می دونم ببخشید!ولی دوست ندارم تو مهره اصلی این بازی باشی.اگه نتونن با تو بازی رو پیش ببرن دیگه هیچ کاری نمی تونن بکنن.می خوام یه چیزایی بهت بگم که بتونی مقاومت کنی هرچند تو مقاوم ترین دختر دنیایی.
لبخند مهربونی زد و گفت:
-امشب همیشه کنار پرهام باش،باهاش کل کل نکن،وقتی مردی جلو اومد برای سلام و تبریک تو رسمی جوابشونو بده!
دستمو گرفت و گفت:
-اگه تو قلبت،ذهنت رو متمرکز پرهام کنی،دنیا رو به پات می ریزه!
باید حرفشو باور می کردم؟اونا می خواستن منو عاشق کنن.نه نمی تونستم باور کنم.
-انتظار داری باور کنم؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
-نه،واقعا انتظارشو ندارم!ولی برادر خودمو م یشناسم.به تنها چیزی که احتیاج داره محبته!
romangram.com | @romangram_com