#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_225
-خب بلاخره اونی که باید بدرخشه منم دیگه.
کت و دامن زیبا و صورتی ملایمی که پرستو بهم داده بود واقعا به تنم نشسته بود.موهای کوتاهمم به اصرار پرستو بستم و جلو موهام رو با سنجاق کوچیکی بالا سرم جمع کرده بودم.مثل بچه ها شده بود چهرم.پرستو با خنده گفت:
-بله همه باید ببینن زن پرهام خان چه جیگریه!
با آوردن اسم پرهام نگرانی رو به دلم تزریق کرد.امشب چی قرار بود بشه؟
با آوردن اسم پرهام نگرانی رو به دلم تزریق کرد.امشب چی قرار بود بشه؟پرستو سقلمه ای به پهلوم زد و گفت:
-هی باز رفتی تو فکر که.
لبخند اجباری زدم و گفتم:
-آدم باید به همه چی فکر کنه.
لبخند رو لبش ماسید.با انگشتاش بازی کرد و گفت:
-من خنگ نیستم.می دونم اینجا چه خبره؟می دونم که تو هم می دونی.رفتارای یه آدم که ندونه اینجوری نیست.
با تعجب نگاش کردم.بهم نگاه کرد و لبخندی زد:
-من دوست دارم جلوشونو بگیرم چون به خوبی تو شک ندارم.بابات بدی کرد اما تو این سالها هزار بار هر طوری شده خواست حلالیت بگیره.
romangram.com | @romangram_com