#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_224
روزا از پی هم می گذشت و من همش تو فکر جشن بودم.جمعه زودتر از اون چیزی که فکرشو می کردم رسید.تو این چند روز پرهام یه کلمه هم باهام حرف نزد.منم هیچ حرفی باهاش نزدم و فقط چشم غره می رفتم.دلم یکم ابهت می خواست،یکم ابهت تا بفهمه من خر نیستم.
جلو در اتاق بپا گذاشته بود و من هیچ راه فراری نداشتم.این چند روز هرچی هم دنبال گوشیم گشتم پیداش نکردم.نمی دونم کجا گذاشتمش که اثری ازش نیست.اکثر اوقات پویا میومد پیشم و باهم نقاشی می کشیدم یا واسش کتاب می خوندم.این زندانی بودنم لااقل باعث شده بود پویا بیشتر پیشم باشه و با هم صمیمی تر شیم.این چند روز سخت بود،ولی گذشت!
-کجایی نیاز؟
از فکر بیرون اومدم و به پرستو که مثل فرشته ها شده بودم نگاه انداختم.با لبخند آرومی گفتم:
-همین جام!
با لبخند یه صندلی جلو کشید و کنارم نشست.به دستم نگاهی انداخت.کبود بود؛به شدت قبل نه، ولی بازم مشخص بود.لبخندشو خورد و گفت:
-می تونی تکونش بدی؟
درد داشت ولی نمی خواستم چیزی بگم که ناراحت شه.با مقاومتی که پر درد بود دستمو تکون دادم وبا لبخند گفتم:
-بله که می تونم.دست کم گرفتیبیدی نیستم که با این بادا بندری برم!
لبخند دلنشینی زد و تو آینه به تصویر دوتاییمون نگاه کرد.لبش رو غنچه کرد و گفت:
-نمی خوام،باز تو خوشگلتری!
خندیدم و بی خیال از دنیا گفتم:
romangram.com | @romangram_com