#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_209
با یاد حسام لبخند غمگینی زدم.دلم واسه حسام ،واسه خونه سوختمون،واسه مامان و حتی بابا تنگ شده بود.دلم برای رخش و مخفی گاهم تنگ شده بود.دلم برای همه چیزایی که داشتم و دیگه ندارم تنگ شده.آه سردی کشیدم و رو اولین صندلی میز نشستم.
-نیاز؟
صدای پرهام بود اما توجهی نکردم دلم نمی خواست توجه کنم.دلم می خواست تو حال خودم باشم.دلم می خواست خاطراتمو مرور کنم.کجای زندگیم اشتباه بود خدا؟باور کنم بخاطر اشتباه پدرم این امتحان رو جلو روم گذاشتی؟باورش سخته.اخمی رو پیشونیم نشست.من داشتم تو یه جمع شلوغ به چه چیزایی فکر می کردم.
-نیاز با توام!
سرمو گیج بلند کردم.پرهام رو صندلی تکی که عرض میز بود نشسته بود.اخماش توهم بود.وقتی نگاه گیجم رو دید گفت:
-هیچ معلوم هست کجایی؟چرا جواب نمیدی؟
نمی دونم چرا ولی گفتم:
-من بابامو می خوام!
خودم از حرفم تعجب کردم.این حرف دلم بود.حرفی که سرکوبش می کردم.با متهم کردن بابا سرکوبش می کردمولی حقیقت این بود که دلم براش یه ذره شده بود.دلم می خواست بازم نوازشم کنه،بهم بگه جغد،باهام شوخی کنه،برام بخنده؛دلم برای مهربونیش تنگ شده بود!بغضم خفه بود.نگاه پر تعجب پرهام رو که دیدم سرمو انداختم پایین.
نباید می گفتی نیاز.نباید یادشون میاوردی.دست خودم نبود دلم تنگ بود.تو گیر و دار سرکوب خودم بودم که که صدای پر خش پرهام:
-آخر هفته می بینیشون.
باعث شد سرم رو چنان بالا بگیرم که صدای مهره های گردنم رو بشنوم.با بهت نگاش می کردم.داشت سر کارم می ذاشت.با حالت مشکوک پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com