#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_208
خندیدم و گفتم:
-عمرا!
با حرص بهم نگاه کرد و گفت:
-ادبت می کنم بچه کوچولو.
خواستم چیزی بگم که جلو دهنمو گرفت و گفت:
-یه دقیقه ساکت باش.
منو کشون کشون با دهن بسته برد سمت در و همینجوری تا اتاقی که طبقه پایین بود و شخصا هیچوقت نرفته بودم ببینم کجاست؟جلو در دستشو از رو دهنم برداشت و گفت:
-عمه خانوم اینجاست.جلوش کل کل کنیا...
با چشماش برام خط و نشون کشید.لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:
-باشه!
مشکوک و بی اعتماد بهم نگاه کرد.از نگاهش خندم گرفت.در رو باز کرد و وارد شدیم.از بابا شنیده بودم که نادر خان بابای پرهام به زحمت اینجا رو از رو مدل یکی از کاخای انگلیس درست کرده ولی هیچوقت دلیلشو نفهمیدم.به قول حسام:
-همش تقلید کورکورانه.اینچیزا که شخصیت نمیاره،آدم باید عقل داشته باشه!
romangram.com | @romangram_com