#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_190


با گیجی نگاهم کرد و گفت:

-نمی دونم!

داشت دروغ می گفت.من دیگه عارف رو می شناختم.اخمی کردم و گفتم:

-یا اصن حرف نزن یا دروغ نگو.

نگاهی بهم کرد و گفت:

-یه نصیحت برادرانه!شاید پرهام ازت بدش بیاد ولی مرده و اسم تو هم تو شناسنامشه.حسام یعنی بازی با غیرتش.اینکارو نکن!

این حرفا رو زد و از اتاق زد بیرون.شوکه منو تنها گذاشت.چی داشت میگ فت؟یاد بابا افتادمبازی با غیرت!قلبم شکست.این همون چیزی بود که این خوانواده رو بهم ریخته بودو من داشتم ناخواسته رو اسم برادرم حساسش می کردم.

تو یه هفته ای که استراحت مطلق بودم نه پویا رو تو چارچوب در دیدم نه پرهامريال فقط نازگل وعارف می رفتن و می اومدن.دلم واسه پویا یه ذره شده بود.دیگه راه رفتن واسم سخت نبود.خیلی بهتر بودم ،امروز دیگه عارف مرخصم مکرد برم خونه.پوزخندی زد..تو خونه خودم مرخصم می کرد.

بلند شدم لباس راحتی که تنم بود تمیز تمیز بود به لطف نازگل.آروم قدم برداشتم تا اینکه کم کم قدم برداشتن واسم آسون شد.رفتم سمت اتاق بعدی.صدای پویا می اومد از پشت در:

-بابا نیفتی.

با تعجب در رو باز کردم.پرهام رو دیدم که بالا ی چهارچوبه با صدای در هول شده بود و داشت میفتادکه با دیدن من تعادلش رو حفظ کرد.به پویا نگاه کردم اول شوکه بهم نگاه کرد بعد با تمام قدرت به سمتم دوید و منو تو آغوش گرفت.

حضور پرهام رو فراموش کردم.دلم واسه دستای کوچولوی پویا تنگ شده بود.محکم تو آغوش گرفتمش :

romangram.com | @romangram_com