#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_189
-عارف حسام کو؟
چشمای عارف گرد شده بود.با چشماش به پرهام اشاره کرد.تازه فهمیدم چه گندی زدم.نمی خواستم بهش نگاه کنم ولی صداش انقد بلند بود که قابل شنیدن بود:
-سر قبر من!
با صداش به سمتش برگشتم.چرا انقد عصبی شد؟با عصبانیت به من نگاه کرد و همونجوری گفت:
-پویا برو تو اتاقت وگرنه به زور میبرمت.
پویا با ترس دستمو ول کرد و رفت بیرون.خودمم ترسیده بودم.لحنش ترسناک بود.سعی کردم لبخندی بزنم.نمی دونم چجوری لبخند زدم.در رو بست و نزدیکم شد بالا سرم وایساد و با همون عصبانیت گفت:
-فکر کن حسام مرد.یه بار دیگه اسم حسام رو تو خونه من بیاری هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.
داشت ازم دور می شد که گفتم:
-اما...
-تو شوهر داری!
و سریع رفت بیرون.با چشمای گرد شده به در خیره شدممنظورش چی بود؟به عارف نگاه کردم که اونم نگاهش به در بود.
-منظورش چی بود؟
romangram.com | @romangram_com