#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_188


تنها کسی که وقتی پیش عمه بودیم باعث می شد دردام فراموش بشه.دستم کوفته بود ولی دستشو سمت صورتم آوردم و دست کوچولوشو بوسیدم.لبخند زد.به وسعت مهربونی دنیا لبخند زد.

نمی دونم چقدر گذشت که صدای عارف درومد.با صدای بلند گفت:

-چند بار بهت بگم وقتی درد داری بگو؟

با تعجب نگاش می کردم چیزی نشده بود که...

-مگه چی شده حالا؟

یه کم آروم شد و گفت:

-هیچی!

بهت زده نگاش می کردم.چش بود؟ نه به اون داد و بیدادش نه به این آروم حرف زدنش.سعی کردم از جام بلند شم که سریع دستاشو مانعم کرد و با عصبانیت گفت:

-یه هفته استراحت مطلق!

اخمام تو هم رفت:

-چت شده تو؟چرا عصبی ای؟چرا داد میزنی؟

کلافه دستی رو صورتش کشید و چشم دوخت به پرهام.با لبخند عجیبی نگام می کرد.یاد حسام افتادم هر وقت یه نقشه پلیدی داشت اینجوری می خندید.از یادآوریش لبخندی رو لبم نشست.پرهام با دیدن لبخندم متعجب شد.بی هوا گفتم:

romangram.com | @romangram_com