#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_187
-با...بابا...بد .. حرف .. زدی!
سرشو انداخت پایین و گفت:
-می دونم.ناراحت شد!
چه دل بزرگی داری تو بچه.سرفه ای کردم که دلم درد گرفت چشمامو محکم رو هم فشار دادم.با صدایی که سعی در مخفی کردن دردم داشتم گفتم:
-عذر...خواهی ...کن!
پویا نگران بهم نگاه کرد.انگار فهمید حالم خوب نیست .با گفتن:
-میرم عمو آمپولی رو صدا کنم.
از اتاق زد بیرون.به راه رفتش نگاه کرد.یاد عمه خانوم افتادم.یاد نفرتش وقتی گفت:
-تو هم یکی لنگه بابات.بابات بود که منو عوض کرد.منو عوضی کرد.
یاد مشت و لگدایی که با تمام حرص بارم می کردو من خوشحال بودم که داره خودشو خالی می کنه.لحن دستوریش.همه چیو به بابا ربط می داد.چطور این کینه 25 ساله از دلش نرفته؟چطور؟حقشه که قصاص کنه.
با باز شدن در حواسم پرت شد.عارف سراسیمه به طرفم اومد.یه سرنگ زد به دستمو .دیگه هیچ دردی احساس نمی کنم.دوست ندارم بدونم چیکار می کنه از خون بدم میاد.چشمامو بستم.عمه گناه خودشو پای بابا نوشت.
چشمامو باز کردم و به سقف خیره شدم.پدر من اشتباه کرد ولی اشتباه عمه بزرگتر بود.دست کوچیکی دستمو گرفت به سمتش برگشتم.نگران بهم نگاه می کرد.لبخند کم جونی زدم.محو دیدنش شدم.به مادرشم رفته بود خیلی زیادچشماش مثل چشای مادرش بود،پر از مهربونی!
romangram.com | @romangram_com